من واقعا نمیدونم چقدر دیگه میتونم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنم. وضعیت اینترنت اونقدر بده که من برای زدن یه تست ساده که معمولا زیر 30 دقیقه زمان لازم داره نزدیک دو ساعت وقت صرف میکنم که فایلهای صوتیش لود بشن. این وسط اونقدر ذهنم خسته میشه که عملکردم رو تو تسکهایی که در ادامهی روز باید انجام بدم تحت تاثیر قرار میده. میخوام از یه ابزار ساده استفاده کنم، شونصد بار باید گوشی رو بزنم رو حالت هواپیما و بردارم تا شاید یهو اینترنت کمی بهتر بشه. مودم خونه هم که دیگه اسمش رو نیار. از چند روز پیش که آنتن و اینترنت کل شهر برای چندین ساعت قطع شد، دیگه کار نمیکنه. و مخابرات کوفتی هم جوابگوی هیچی نیست. خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. دیگه از این گرمای مزخرف، قطعی برق، و جنگ هم بهتره چیزی نگم. کاش میتونستم یه دکمه رو بزنم و ترنسفر بشم به یه جای دیگه تو این کرهی زمین. یا حتی نمیدونم، تغییر شکل پیدا کنم و دیگه یه آدم تو این نقطه از جغرافیا نباشم. مثلا یه ابری باشم که روی یه گیاه میباره و تموم میشه. یا یه جوونه که یه جا سر از خاک بیرون آورده و سعی میکنه رشد کنه و بزرگ و بزرگتر بشه. یا حتی یه پرنده که میتونه بال بزنه و بره هر کجا که دلش خواست.
دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار میکرد.
خلاصه یه فرصت ریاسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم سراغ یه سنتر دیگه. کجا؟ ور دل امام رضا. مشهد. و حالا ۴۳ روز دیگه آزمون دارم :»
من تا حالا مشهد نرفتم. و هر بار خانواده خواستن برن، یه چیزی پیش اومده و من نتونستم باهاشون برم. اما این بار؟ به شکل عجیبی جور شده و قراره برم. به فال نیک میگیرمش و میگم امام رضا جون گفته پاشو بیا پیش خودم :)))))
عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزیهای کاشته شده. ریحونها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچهی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دستهام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجهها رو درو میکرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده میکرد برای امشب که برنامهی سمپاشیِ یه سری از درختها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظهای که درش قرار داشتم فکر میکردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظهام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری.
بذارید دوتا عکس هم بذارم :»
ریحونهای بنفشی که بوی بهشت میدن، غروب از پشت یونجههای سبز با گلهای ریز بنفش.
چند وقت پیش خانم فوریه تو وبلاگش از کوچهی چترچی نوشته بود و رسم درست کردن حلوا تو ظهر تاسوعا. از همون روز دلم میخواست این کار رو برای تاسوعای امسال انجام بدم. حضرت عباس همیشه برای من عزیز بوده. تو تمام این سالها، هر وقت جایی گیر کردم، بهش توسل کردم. شاید ریشهاش برگردد به بچگی؛ بابا ارادت خاصی به حضرت عباس داشت و اسمش همیشه تو خونه و زندگیمون بود و همچنان هم هست. نمیدونم. اما این ارادت و حس عجیبی که نسبت بهش دارم تنها چیزیه که طی این سالها از دستش ندادم.
حالا ظهر تاسوعای امسال حلوا درست کردم. حاجتی که داشتم رو گفتم و تو دلم کلی باهاش حرف زدم. بعد که داشتم حلواها رو میبردم برای همسایهها، یکیشون بهم گفت صبر کن تا ظرف رو بهت پس بدم. و دیدم توی ظرف دوتا برگ سبز پتوس گذاشته. از همون لحظه لبخندیام. به چشم یه نشونهی خوب دیدمش.
امسال هم دست ما رو بگیر.