بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

Farewell Dear Chef

وقتی زن‌هایی تو زندگی‌هایی نابه‌سامان رو می‌بینم که بالاخره شجاعت این رو پیدا می‌کنن که بزنن زیر همه‌چیز، و خودشون رو نجات بدن، از ته قلبم خوشحال میشم. امشب یکی از همین زن‌ها که جای خاصی تو قلبم داره رو بغل کرده بودم و هر دو گریه می‌کردیم. محکم به خودم فشردمش و بهش گفتم برو و هیچ‌وقت هم پشت سرت رو نگاه نکن. برو و برای خودت زندگی‌ای رو بساز که لایقشی. برو. گریه می‌کردیم و می‌گفت دعا کن از پسش بربیام. و من می‌دونستم اون چه زن توانمندیه. امشب باهاش خداحافظی کردم. و قراره فردا ظهر، درست وقتی که کسی انتظارش رو نداره، همه‌چیز رو بذاره پشت سرش و از اون خونه و این شهر بره. تا فرداشب که خبر بده رسیده به یه جای امن، خیلی زیاد نگرانشم. اما می‌دونم بعد از اون از پس همه‌چیز برمیاد.

بهش افتخار می‌کنم که حرف از رفتن زد. حرف از ترک کردنِ اون زباله‌ زد. و از ته ته ته قلبم دعا می‌کنم به سلامت از این‌جا بره و بعد از این یه زندگیِ خوب در انتظارش باشه. 

به سمت خونه

بعد از مشهد رفتم رشت. و امیدوار بودم که اون‌جا بتونم اون تجربه‌ی بد رو بذارم کنار و چند روزی رو خوش بگذرونم. اما؟ یه روز صبح بیدار شدم و دیدم خبر اومده که تافل دیگه تو ایران برگزار نمیشه. درحالی که هنوز تکلیف آزمون کنسل شده‌ی خودم مشخص نبود. هنوز تو شوک این اتفاق بودم که یه درامای خانوادگی عجیب و غریب راه افتاد و هوای اون شهر برای من خفه‌کننده شد. منی که دیوونه‌ی رشت بودم، دلم می‌خواست زودتر ازش بزنم بیرون. با تلاطم‌های خیلی خیلی زیاد اون شهر رو ترک کردم. و اومدم به اصفهان عزیز عزیزم که همیشه برام خونه است. قرار بود این‌جا یه سری کار نیمه تموم انجام بدم، اما دلیل اصلیم دیدن دوستان گرمابه و گلستان بود. تو بدترین حال روحی ممکن رسیدم اصفهان. آلبالو و راض رو دیدم. چهار روز باکیفیت رو کنار هم گذروندیم. و به معنای واقعی کلمه رفرش شدم. حرف زدیم. هر چه پیش اومده بود رو براشون تعریف کردم و به بهترین نحو ممکن من رو شنیدن. اون کارهایی که به خاطرشون اومده بودم اصفهان هم اون‌طوری که باید پیش نرفتن و همه همچنان ناتمومن. اما؟ انگار اهمیتی نداره. دیروز بعد از پیگیری‌های هزار باره از ETS بهم ایمیل زدن و فری میکاپ دادن و تو اکانتم هم فعال شد. اما تو ایران نمی‌تونم آزمون بدم و باید یه کشور دیگه رو انتخاب کنم. آخرین باری هم هست که می‌تونم آزمون رو شرکت کنم. حالا چیکار خواهم کرد رو نمی‌دونم حقیقتش. هیچ ایده‌ای ندارم. هیچی. اما می‌دونم بچه پرروتر از این حرفام که بخوام کنار بکشم. 

حالا تو اتوبوسی نشستم که می‌ره به سمت خونه. تا شب می‌رسم خونه. و کم‌کم می‌رسم به یه تصمیم برای ادامه‌ی مسیر. تا این‌جا هیچ چیزی اونطور که فکر می‌کردم پیش نرفته. هیچ‌چیزی. اما وقتی از این پیچ سخت بگذرم، شاید چیزهای بهتری در انتظارم باشه و جایی که فکرش رو نمی‌کنم، ورق برگرده. اینطور نیست؟ 

از مشهد

امروز آخرین روزیه که مشهدم. برخلاف تصورم، این شهر رو دوست ندارم. و شاید عجیب به نظر برسه، اما هیچ تعلق خاطری به هیچ کجاش ندارم. بهترین ساعاتی که درش گذروندم، همون چند ساعتی بود که دیروز صبح نگار رو دیدم. انگار کنار نگار بودن باعث شد همه‌چیز خوشایندتر بشه. نمی‌دونم. اما خوبه باز یه نقطه‌ی روشنی داشت این سه روز که وقتی برگردم و مرورش کنم، لبخندی بشم. 

همیشه فکر می‌کردم وقتی برای اولین بار پام رو بذارم تو حرم، وقتی روبه‌روی اون گنبد قرار بگیرم، وقتی تو صحن‌ها راه برم، و وقتی به پنجره فولاد دست بزنم، حس متفاوت و عجیبی رو تجربه کنم. اما برای من هیچ تفاوتی نداشت. و تعجب می‌کردم از واکنش آدم‌ها، از جوری که تلاش می‌کردن همدیگه رو هل بدن و دست‌شون برسه به ضریح، از جوری که تو صف‌های طولانی می‌ایستادن و از هم می‌زدن جلو، از تنه زدن‌های عجیب به هم، از نگاه‌ها و... . من توانایی درک این‌ها رو ندارم. و فقط برام عجیبه همه‌چیز. 

دیشب هم دلم شکست تو حرم. از چایی‌‌خونه برای خودم چایی گرفتم، نشستم یه گوشه و گنبد رو نگاه کردم و تو دلم باهاش حرف زدم. از هرچه که پیش اومده بود، از هرچه که تو سرم می‌گذشت، از زندگیِ پیش رو، و تمام ترسی که تو وجودمه. برای آخرین دوستم هم زنگ زدم و گفتم اگر دوست داری حرف بزنی، من نشستم یه جا و گنبد روبه‌رومه. حرف‌هاش رو زد و وقتی بهم گفت دلم آروم شد، لبخندی شدم. و همین حرفش شاید باعث شد منم یه کم آروم بشم.

درکل، اتفاقات خوبی نیفتاد و بیشتر ساعاتی که این‌جا گذروندم یا گریه‌ای بودم، یا بی‌اعصاب و یا غمگین غمگین غمگین. آیا اگر همه‌ی این‌ها پیش نمیومد، این شهر برام طور دیگه‌ای بود؟ نمی‌دونم. 

ممنونم بابت هر چیزی که شاید الان نتونم بفهمم چرا پیش اومد. یا چرا تجربه‌اش کردم. من خودم رو مهمون تو دیدم، نه این آدم‌های غریب. 

مثلاً حکمت!

گاهی یه اتفاقات ماورایی پشت هم ردیف میشن، که تو نمی‌تونی هیچ توضیح خاصی براشون پیدا کنی. اما آدم‌ها با تکیه بر کانسپت حکمت، سعی می‌کنن ابهام به وجود اومده رو برا خودشون برطرف کنن. و من هر بار که باهاش مواجه میشم شگفت‌زده‌ میشم از طوری که باور داشتن به همین کانسپت ساده می‌تونه تلاطم‌های وجود یه آدم رو از بین ببره. از پنح‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل مدام اتفاقات این چنینی پشت هم رخ دادن و اونقدر به هم نزدیک بودن، که مغز من توان پردازش‌شون رو نداشت. درنهایت هم هیچ چیزی شبیه به تصوراتم پیش نرفت و جوری لحظه‌ها گذشتن که هیچ تصورش رو نمی‌کردم. آیا منم باید با تمام وجودم این کانسپت «حکمت» رو بپذیرم و هرچه پیش اومده رو بندازم گردنش؟