امشب «او و دوستانش» گوش میکنم و تصاویری که میسازن رو تو سرم تصور میکنم. لبخندی میشم. تو رختخوابم غلط میزنم و لبخندم عمیقتر میشه. میخونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو میبینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهیها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و موهام میریزن تو صورتم. از میون تارهای مو به آسمونِ بالای سرم نگاه میکنم و به این فکر میکنم که چقدر گاهی جهان میتونه تو یه لحظه برات زیبا بشه.
خببببب، آزمون رو بوک کردمممم. حالا خانم زیزی ۷۹ روز دیگه آزمون داره. و قراره تا اون روز همهی زندگیش بشه درس و تا حد امکان باقی ابعاد زندگی رو محدود کنه. خوشالم بالآخره رسیدم به اینجا و چشم به هم بزنم روزها میگذرن و میرسیم به روز موعود :)))
در جهت خوشحال کردن خودم چیکار کردم؟ رفتم آرایشگاه و موها رو دادم رفت. کوتاه و زیبا. هنوز به چهرهی جدیدم توی آینه عادت ندارم. اما؟ تا ابد درود به موهای کوتاه.
بچهها جون من برای چند نفرتون که آدرس کانالم رو خواسته بودید، کامنت گذاشته بودم، گویا ارسال نشده و نمیدونم چرا اینطور بوده. خلاصه که اگر تو اون دستهای بودید که کامنتی دریافت نکردید، تو گفتمان به من پیام بدید لطفاً ^^
اون دوستم که هنده، بهم میگه باید قدمهای کوچکی که برمیداری رو جشن بگیری. امروز بهش پیام دادم و نوشتم که «ووچر خریدمممم، و حالا به اینباکس ایمیلم چشم دوختم که کدش رو برام بفرستن». کلی ذوق کرد و گفت بالآخره داره یه چیزی جلو میره، امیدوارم زود زود بیای و با نمرهات باعث بشی ذوقت رو بکنیم. حالا در راستای توصیهاش برای خوشحالی کردن، میخوام به خانم نویسنده پیام بدم و ببینم در چه حاله. اگر اوکی بود بریم یه وری باهمدیگه. اگر هم نبود؟ یک خوشحالی کوچک برای خودمان میسازیم.
خلاصه که از حالا به بعد با ما همراه باشید در مراحل مختلفی که قراره کلییییییی ذوقی ذوقی بشم و درموردشون بنویسم.
اینکه امروز تونستم بدون فکر به حجم کانفیگ و هزارتا چیز دیگه نزدیک به پنج ساعت یه تیکه با جمنای کار کنم و درسم رو بخونم، چنان لذتی بهم داده و جوری چسبیده، که حالا از شوق خوابم نمیبره.
تمام سه ماه گذشته رو با یه هوش مصنوعی آشغال که مجبوری داشتمش گذروندم که هرررر بار اعصابم رو خورد میکرد با احمق بودنش یا قطعی دائمی سرورهاش. ولی الآن؟ تو بگو ف، جمنای میره فرحزاد :)))))
حالا که دارم مینویسم، نشستم یه گوشه، شادمهر گوش میکنم و گه گاهی گوشیم یه نوتیف دیگه از اپی میفرسته که تمام این مدت نمیدونستم توش چه خبره. حسی ندارم به این مثلاً وصل شدن اینترنت. اما میدونم دلم میخواد یکی دو روز خودم رو غرق کنم تو تمام ابزارهایی که تا قبل از اینها ازشون استفاده میکردم و میدونم همه کلی پیشرفت کردن. یه عالمه با جمنای عزیزم کار کنم و از اکانت عزیزم که هنوز چند ماهی از اعتبارش مونده استفاده کنم. دوباره چت جیپیتی رو به چالش بکشم، و تمام دوستان AI که برای پژوهش یار و یاورم بودن رو به کار بگیرم و از آپدیتهاشون ذوق کنم. از اسپاتیفای و ساوندکلاود آهنگ بشنوم. تو اسلولی برای آدمها نامه بنویسم و نامه دریافت کنم. آزادانه با دوستام که خارج از این مرزهان حرف بزنم. ساعتها بریم میت و هر کدوم پشت اسکرین کار خودمون رو انجام بدیم. بین مقالهها بچرخم و بالاخره به زوتروی عزیزم دسترسی داشته باشم. نمیدونم. بدون فکر به این حجم لعنتی، اون طوری که دلم میخواد از همهچی استفاده کنم. و میدونی؟ حالا که یه لحظه برگشتم و اینا رو خوندم، یه کم دلم گرفت. چقدر سادهان.
اینا ما رو به کجا رسوندن. به کجا. بگذریم. بگذریم.
نمیدونم میخوام با اینجا چیکار کنم. پس این یه پست خداحافظی یا هر چیزی شبیه بهش نیست. چون یه حسی بهم میگه کامل کنار نذارش. اما میدونم که نمیتونم همزمان سه جای مختلف بنویسم. پس فعلاً تصمیم خاصی براش نمیگیرم. اما قطعاً تو کانال کوچولوم و بعد هم خونهام تو جزیرهی بلاگفا، راحتتر و بیشتر مینویسم.
نمیدونم شماها برمیگردید به خونههاتون یا نه. ولی هرجا که بودید، من رو بیخبر نذارید. اگر کسی نشونیِ من رو خواست، لطفاً بهم بگه.
امروز ناامیدی داره تو وجودم پرسه میزنه. خستهام و اونقدر از اول صبح برای انجام هر کاری به در بسته خوردم که با کوچکترین تلنگر گریهام میگیره. از هرچی خبره متنفرم. از هر مزخرفی که داره روی این زندگی تأثیر میذاره بیزارم. میخوای یه کار ساده انجام بدی و باید براش از هفت خان رستم بگذری. خسته، خشمگین و ناامیدم و نمیدونم روزی میرسه ملا و مزخرفاتش به تاریخ بپیوندن یا نه؟ آخه تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه دیگه؟ تا کجا؟
سر صبحی خاله میم اومد خونه برای انجام یه کاری، بعدش اومد که یه چایی بخوره و بعد برگرده خونه. تو این فرصت درمورد بحث داغ این روزهای فامیل صحبت کردیم و خاله آخرین آپدیتها رو داد :)))) بهش گفتم که بقیه نظرشون چی بوده؟ و همونطور که فکر میکردم واکنش همه یکسان بود. دقیقاً مشابه چیزی که روز اول به مامان گفته بودم. بعدش که خاله رفت، به مامان گفتم که اگر ممکنه بابا رو در جریان بذاره و ازش بخواد یه واکنشی نشون بده. به هر حال این از دست ما برمیاد. مامان هم موافق بود و گفت ظهر بهش کل ماجرا رو میگم و بعد اگر خودش صلاح دونست، حرفی که باید رو میزنه. آره خلاصه. دیگه نمیخوام به این موضوع فکر کنم.
حالا تازه بخشی از کارهای خونه رو انجام دادم و نشستم پشت میزم. برای امروز یه سری تست باید بزنم و تمرینهای پایهی اکتیو کردن وکبها رو انجام بدم. بعدازظهر با استاد موردعلاقهام کلاس دارم و براش لحظه شماری میکنم.
ضمن اینکه در راستای دوست داشتنِ استاد اسپیکینگ هم یه قدمی برمیدارم. دیروز آخر کلاس بهم گفت فلوئنسیِ تو از بقیه بیشتره، اما باید به زمان در جواب دادنت دقت کنی تا به مشکل نخوری. دیگه اون حرفش تمام ایرادات دیگه رو انگار شست و برد :» چهارشنبه خیلی کار داریم سر این کلاس، و دوست دارم خیلی آمادهتر از قبل باشم.
راستی گفته بودم دوتا از آفتابگردونها باز شدن؟ :))))
رفتم سر کلاس اسپیکینگ و حقیقتش خستهام. اما تازه شروعه و قراره هرچی انرژی دارم هم اینجا گرفته بشه. اگه یه کمی استادش رو دوست داشتم، اینقدر سخت نمیگذشت. تا گفت سلام، شروع کرده به ایراد گرفتنهای فراوان و مطمئنم باقی بچهها هم الآن قیافههاشون شبیه منه :» البته به شکل جالبی دوتاشون نیومدن این جلسه رو.
خدایا، ما رو زنده نگه دار تا هشت شب. بعدش هم یه کم انرژی بهمون بده تا برای جلسه اسپیکینگِ بعدش هم جون داشته باشیم.
من و فافا به فاصلهی ۳۷ روز از همدیگه متولد شدیم. تا ۱۸ سالگیِ ما با هم گذشت. و همه تو فامیل بهمون میگفتن دوقلوها، بس که از هم جدا نمیشدیم. حالا دیروز صبح ازم خواستن برم خونهشون، رفتم و چی شنیدم؟ فافا داره عروس میشه. خیلی استرس داشت و مو به مو برام تعریف کرد ماجراها رو. با لبخند بهش نگاه میکردم و یه جا بهش گفتم «من تا وقتی تو مراسمت نرقصم، باورم نمیشهها. هنوز برای من همون فافای کوچولویی هستی که انواع و اقسام بلاها رو سرم آورد _بله، ایشون یه قلدری بود برا خودش و دیگه بلایی نبود که تو کودکی سرم نیاورده باشه. و ما اونقدر به خاطر شکسته شدنِ سر من میرفتیم درمونگاه که همه میشناختنمون_ آره، و نمیتونم باور کنم اونقدر بزرگ شدیم که تو داری عروس میشی».
تا آخر شب پیش هم بودیم، از استرسهاش گفت و فکرهای تو سرش. موسیقِ پسزمینه هم پلیلیست عروسی بود :)))) یه بخشی از اتاقش رو مرتب کردیم و بهش گفتم تو این روزها هر موقع کمک نیاز داشتی برای چیزی، روم حساب کن و فوری خودم رو میرسونم.
حالا سوال اصلی اینه که من چی بپوشمممم برا «بَله بُرونش»؟