امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درختها راه رفتم. با ببعیها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوتههای لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علفهای هرزِ میون سبزیها رو از جا کندم. کنار یونجهها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانهها و سنجاقکها نگاه کردم. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم.
این شما و این هم عکسهایی از مزرعهی قشنگ ما:
انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم، انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن، فلفلهای جیگیلی، کدوی نقلی که دلم براش رفت، گل بنفش و زیبای بادمجون، بوتههای گوجهای که همچنان فقط گلهاشون رو بهمون نشون میدن، خیارهای خوشرنگ، ریحونهای بهشتی، پروانهی قشنگی که جزئیات بالهاش شگفتانگیزه، ببعیِ گوگولی :»
یه چهارشنبهی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظهاش اکلیلهای جادویی ریخته بودن انگار :))))
صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمهی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفتهی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درسهای امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهرهاش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقهاش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همهچیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نینیِ قشنگمون. با لبخندی که از همینجا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسهی لیزر و گفتگوهای بامزهای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نونهای خوشمزهاش خریدم. میون رنگهای مغازهی ترهباری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیشگویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمزهی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تستها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیامهای راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایدهای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسهی آنلاین ایدهپردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر میرسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایدههای درختِ پر شکوفهی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپهای خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص میکنه همهچیز رو.
حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام میرقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین میخونم و از خودم میپرسم:
?What kind of world do you want it to be
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست
که این دندان برندهی تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
صبح جمعهای که کلهی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، میخوام املت مفصل درست کنم. با سبزیهای باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچهها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدمهای جدید بیرون برم. ولی امروز؟ امتحانش میکنم :»
بریم این جمعه رو بسازیم؟
تو خودم حل شدم. اون بیکلامی که باعث میشه به بیوزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره میوزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشمهام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال، بتونم برم اون دور دورا. تو سرزمینهای نرم و مخملیِ خیال. شب بخیر 🪄.