این نوشته رو میذارم برای اون عزیزانی که پیگیر بودن و میخواستن بدونن آزمون به کجا رسید. ظهر امروز آزمون داشتم. و بعد از پشت سر گذاشتن یه ۴۸ ساعت سخت و پراسترس و تقریباً بدون خواب، تو آخرین لحظات رسیدم سنتر. هرچی در ادامه نوشتم، چیزهاییه که پیش اومد:
صبح به هر بدبختیای بود باز ماشین راه افتاد و رسیدیم به ده کیلومتری مشهد که دوباره خراب شد و جوش آورد. به پارتنر اسپیکینگم که امروز باهم آزمون داشتیم گفتم، و چون اونم داشت با خانواده پشت سرم میومد، رسیدن و من تا سنتر رو با اونا رفتم. حتی مجبور شدم لباسهام رو هم دست بگیرم و برم تو یه سرویس بهداشتی عوض کنم!
بالآخره رسیدیم سنتر. کارهای اولیه رو انجام دادیم و نشستیم پشت سیستمها. قبل از شروع هم خانم مسئول گفت که امروز اینترنت کمی ضعیف بوده و اگر صفحه لود نشد یه دور خاموش و روشن کنید. باز اگر کار نکرد، من رو صدا کنید.
آزمون شروع شد. سوالات ریدینگم عالی بود. حتی دوتا پسیج تکراری هم داشتم. سوالات لیسنینگ عجیب خوب بود و تو اونا هم تکراری داشتم. رسیدیم به راتینگی که اینقدر نگرانش بودم و تسک اولش خوب گذشت، تسک دو هم خوب بود، اما تسک سه کامل تکراری بود.
نوبت اسپیکینگ که رسید، تسک اول به شدت سختی برام افتاد، اما نصف بیشترش رو درست تکرار کردم. رسید به تسک دوم و سوالات اینترویو، اینجا سیستم من از کار افتاد. خانم مسئول رو صدا کردم، اومد برام دوباره رفرش کرد و درست نشد. و این اتفاق سه بار افتاد و من پشت سهتا سیستم متفاوت نشستم و باز سوالات برام نیومد.
دیگه خانم مسئول گفت که وقت نیست و بذارید براتون ریپورت میکنم مشکل رو به ETS تا ووچر بده بهتون دوباره.
این اتفاق برای من افتاد، پارتنر اسپیکینگم و یه خانم دیگه.
حال هیچکدوم از ماها هم خوب نیست. و فعلاً میخوام بهش فکر نکنم، بذارم ایمیل ETS بیاد و خانم مسئول بهمون خبر بده که چی میشه. بعد از همهی اینا بشینم به این فکر کنم که آزمون دوباره رو چیکار کنم.
این بود گزارش سومین تلاش ناکام برای خلاص شدن از دست زبان.
خلاصه که حالا باید منتظر بمونم ببینم پیگیریها از سمت سنتر به کجا میرسه، و ایمیل ETS کی ارسال میشه و ووچر رایگان رو کی بهمون میدن. در حال حاضر ناراحتم، اما بیش از همه برای پارتنر اسپیکینگم و وضعیتی که الآن داره. همین :«
امروز زنگ زدم به اون دوستم که تازگیها زایمان کرده. یعنی قبلاً یکی دو بار تماس گرفته بودم و متوجه بودم که خب شرایط جواب دادن به تلفن رو نداره. ولی امروز یه حسی بهم میگفت برو بهش زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و جواب هم داد و خیلی کوتاه صحبت کردیم. یه حسی داشتم شبیه به اینکه باید زود زود تلفن رو قطع کنم و فقط بهش بگم میخواستم حال خودت و نینیها رو بپرسم. حالا از وقتی اون تماس دو سه دقیقهای تموم شده، یه حالیام. یه حالی که نمیتونم با کلمه توصیفش کنم. آقا اینو درک میکنم که الآن شرایط خوبی نداره، دور و برش شلوغه، و در یه جهان کااااملا متفاوت از من زندگی میکنه و هزااااارتا نگرانی داره، اما احساس میکنم یه چیزی شبیه گسل بین ما قرار داره الآن. و این اون چیزیه که تو دوستیها اذیتم میکنه.
ما ششتا دوست بودیم. و رفته رفته به واسطه انتخابهامون در زندگی، یه کم جهانمون فرق کرد. ولی مدیریتش میکردیم. اما الآن چند وقته که حس میکنم از اون گروه شش نفره، فقط سهتامون هستیم که در استیجهای مشترکی از زندگی قرار داریم و نوع ارتباطمون عمیقتره. من و آلبالو و راض. و میدونی؟ این ناراحتم میکنه که دارم کوچیک و کوچیکتر شدن یه اکیپ محشر رو میبینم.
پ.ن: الآن اونقدر هیجاناتام غالبن که نه میخوام حرف منطقی بشنوم، نه چیزی. فقط نیاز دارم این غم درونیای که گاهی کمرنگتر میشه رو یه جایی تبدیل به کلمه کنم.
امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درختها راه رفتم. با ببعیها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوتههای لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علفهای هرزِ میون سبزیها رو از جا کندم. کنار یونجهها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانهها و سنجاقکها نگاه کردم. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم.
این شما و این هم عکسهایی از مزرعهی قشنگ ما:
انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم، انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن، فلفلهای جیگیلی، کدوی نقلی که دلم براش رفت، گل بنفش و زیبای بادمجون، بوتههای گوجهای که همچنان فقط گلهاشون رو بهمون نشون میدن، خیارهای خوشرنگ، ریحونهای بهشتی، پروانهی قشنگی که جزئیات بالهاش شگفتانگیزه، ببعیِ گوگولی :»
یه چهارشنبهی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظهاش اکلیلهای جادویی ریخته بودن انگار :))))
صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمهی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفتهی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درسهای امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهرهاش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقهاش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همهچیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نینیِ قشنگمون. با لبخندی که از همینجا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسهی لیزر و گفتگوهای بامزهای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نونهای خوشمزهاش خریدم. میون رنگهای مغازهی ترهباری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیشگویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمزهی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تستها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیامهای راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایدهای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسهی آنلاین ایدهپردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر میرسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایدههای درختِ پر شکوفهی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپهای خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص میکنه همهچیز رو.
حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام میرقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین میخونم و از خودم میپرسم:
?What kind of world do you want it to be
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست
که این دندان برندهی تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
صبح جمعهای که کلهی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، میخوام املت مفصل درست کنم. با سبزیهای باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچهها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدمهای جدید بیرون برم. ولی امروز؟ امتحانش میکنم :»
بریم این جمعه رو بسازیم؟
تو خودم حل شدم. اون بیکلامی که باعث میشه به بیوزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره میوزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشمهام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال، بتونم برم اون دور دورا. تو سرزمینهای نرم و مخملیِ خیال. شب بخیر 🪄.