بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

و پایانِ یکشنبه با ورود به سرزمینِ عجایب

جلسه اسپیکینگم رو رفتم. و کارهای امروز تموم شدن. حالا می‌خوام زود روتین ته شبی رو انجام بدم. بخزم زیر پتوم، شمسی خانم رو روشن کنم، و یه فیلم خوب ببینم. اگر استانداردهای لازم رو داشت هم وارد لیست فیلم‌های حال خوب کن میشه. بین تمام فیلم‌های ۲۰۲۵ که تا حالا دیدم، هیچ‌کدوم هنوز نتونسته به خوبیِ A Big Bold Beautiful Journey باشه. ببینم اینی که امشب می‌بینم می‌تونه باهاش وارد رقابت بشه یا نه. 

آره خلاصه

از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که اون آقا بومیِ این‌جا نیست، برای بخشی از کارش به دونستن بافتِ این‌جا و راه‌هایی که باعث میشه تو کسب و کارش پیشرفت کنه نیاز داره. درنهایت اون مسئله‌ای که براش رفته بودم اون‌جا به صورت کامل تغییر جهت پیدا کرد. ازم خواست به چندتا چیز فکر کنم، منم خواستم به چندتا چیز فکر کنه، و ببینیم آخرش می‌تونیم با هم کنار بیایم یا نه. تو مسیر برگشت چشم‌هام برق می‌زد. دلیلش؟ کاری رو انجام داده بودم که عاشقشم. درمورد معماریِ یه کسب و کار گپ زده بودیم و من انگار شارژ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای این ذوق. 

هیچ معلوم نیست که ملاقاتِ امروز به یه همکاری منتهی بشه یا نه. درواقع احتمالش زیر ده درصده. اما چراغی که تو سرم روشن شده، بخشی از مسیر رو روشن کرده که تا قبل از این نمی‌دیدمش.

دیگه مثل چندشب قبل از آینده نمی‌ترسم. فرفری هم این روزها در وضعیت مشابهی قرار داده و درنتیجه‌ی جنگ کارش رو از دست داده. بعد از اینکه ویس‌هام رو شنید بهم گفت: «کات کردن و بی‌کار شدن مثل همدیگه‌ن. اولش ناراحتی و غمگین، بعد می‌بینی چقدر کیس‌های بهتری هست. و وارد رابطه/ کار بعدی که می‌شی با خودت می‌گی چه خوب قبلی تموم شد.»

خلاصه که امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل با خودم بگم چه خوب قبلی تموم شد. 

بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون

بخشی از افکار پراکنده‌ی مغزم؛ 

۱. من بنده‌ی نشونه‌هام. امشب توی اون لحظه‌ای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچه‌های دمپایی خیلی بی‌مقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگ‌ها بی‌ارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمه‌ها نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم درخواستم رو بگم و بازنده‌ی جنگی باشم که درنهایت قرار نیست برام منفعتی داشته باشه.

۲. حالا تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و به فرداهایی فکر می‌کنم که امشب با آلبالو درموردشون صحبت می‌کردیم. فرداهایی که اگر کنار هم بودیم، یه نقطه‌ی روشن درش پیدا می‌کردیم. ولی حالا که دوریم؟ تا مدت طولانی‌ای شبیه به سیاهیِ شبه‌. 

۳. سال قبل این موقع ذوق کنسرت بمرانی رو داشتیم. به چندماه بعدش فکر می‌کردیم و تصمیماتی که هر سه‌تامون باید تو اون بازه می‌گرفتیم. خوشحال بودیم که کنار همدیگه‌ایم و از پس هررررر چیزی می‌تونیم بربیایم.

۴. یه ویدیو دارم از شبی که کنسرت تموم شده بود، روی صندلی‌های یکی از فست‌فودی‌های سیتی‌سنتر نشستیم، با خنده و چشم‌هایی که از خوشی برق می‌زنه به دوربین نگاه می‌کنیم و میگیم فررودینِ سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت. بعدش پپرونی می‌خونیم و آلبالو تأکید می‌کنه که اینطوری بخونیمش: «بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون» 

دلم می‌خواست آخرِ این فروردین هم کنار هم باشیم، دوباره چشم‌هامون رو بدوزیم به دوربینی که لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه، و بگیم «فروردین سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت». و بعد پپرونی رو مدل آلبالو بخونیم. 

۵. تا ابد لعنت به دوری‌های اجباری. 

صبحِ بعد از طوفان

نشستم میونِ بازار شامِ اتاقم و می‌دونم قبل از هر چیزی باید این آشفته بازار رو جمع و جور کنم. بعدش یه حساب و کتاب اساسی انجام بدم و تصمیمی که باید رو بگیرم. به مربی باشگاه پیام بدم که بهم برنامه‌ی تمرین جدید بده. کلیتِ برنامه‌ی درس خوندنِ اردیبهشت رو دربیارم. این دل رو هم یک دله کنم و پرونده‌ی یه چیزی رو ببندم.

امروز تولد فافا، این یار روزهای کودکی هم هست. فکر کردن بهش باعث میشه لبخند بزنم. صبح زود بهش پیام دادم، و دو روز پیش هم براش کیک درست کردم و شمعش رو زودتر فوت کرد، اما اگر بتونم امروز هم میرم و یه سر می‌بینمش. 

از وضعیت کار، و غمی که نشسته روی دلم

از حموم اومدم بیرون، نتم رو روشن کردم، و پیامی دریافت کردم که تمام حال خوب امروزم رو با خودش برد. خیلی خسته‌ام دیگه. احساس می‌کنم هر چقدر تلاش می‌کنم، به جایی نمی‌رسه. از دی ماه و با اولین قطعی اینترنت، کار شل و ول شد. با جنگ هم که شرکت‌مون کامل از هم پاشید و کارم رو به صورت کامل از دست دادم. این بین مونده بود همون چند نفری که یا مشاوره می‌گرفتن و یا کوچینگ، که اینا هم یواش یواش به صفر میل کردن. پیامی که امشب گرفتم هم نور علی نور بود. در حال حاضر هیچ چراغ روشنی نمی‌بینم، و نمی‌دونم می‌خوام هزینه‌هام رو چطور مدیریت کنم، وقتی هیچ ورودی‌ای نیست.

وقتی می‌بینم این همه سال درس خوندم، این همه جاهای مختلف کار کردم و سعی کردم تو چیزی که خیلی دوستش دارم حرفه‌ای بشم، و حالا نمی‌تونم حتی از اون چیزی که یاد گرفتم استفاده کنم، قلبم درد می‌گیره. 

اینکه برسم به جایی که مجبور بشم کاری رو انجام بدم که به هیچ‌کدوم از چیزهایی که توشون مهارت دارم نیازی نداره، برام دردناکه.

خیلی غمگینم. مامان میگه کار عار نیست، و من این حرف رو قبول دارم. اگر کار رو عار می‌دونستم، هیچ‌وقت اولین درآمدم از فروشندگی نبود. ولی الآن اوضاع فرق می‌کنه. اون روزها خیلی کوچولو بودم و اول راه. داشتم می‌گشتم ببینم چی رو دوست دارم، چی رو دوست ندارم، و یواش یواش یه سری مهارت‌ها کسب می‌کردم که به درد آینده بخوره. و مسیر حرفه‌ایم رفت به سمتی که به آدم‌ها کمک کنم. حالا چطور همه‌ی چیزهایی که تو این سال‌ها جمع کردم رو بذارم کنار و برم سراغ کاری که یک بچه‌ی ده ساله هم می‌تونه انجامش بده؟ نمی‌دونم چقدر مسئله‌ای که ازش صحبت می‌کنم واضحه، ولی غمگینم و امیدوارم دلیلش مشخص باشه. 

دختری در مزرعه

نشستم تو حیاط و باد بهاری پیچیده بین موهام. منتظرم بابا برسه و بریم باغ. کلاهم رو هم برداشتم و لباس‌های مخصوص باغ رو پوشیدم. تا خود شب قراره تو دشت و دمن بچرخم و تو دشت گل‌های محمدی برا خودم راه برم. هنوز اردیبهشت نشده، اما خیلی‌هاشون شکفته شدن. بهار سال قبل رو خونه نبودم و می‌خوام این بهار دو برابر لذتش رو ببرم. 

حالا دست‌هام بوی بهآرنارنج میدن


امروز مراسم جمع‌آوری بهآرنارنج از حیاط رو داشتیم و خونه بوی بهشت میده. یه چندبار اومدم عکس‌هاش رو بذارم این‌جا، اندازه‌هاش درست درنمیاد و اگر روی این لینک کلیک کنید، می‌تونید یه بخشی ازش رو ببینید. 

آره خلاصه

جلسه هفتگی با بچه‌هام قراره امروز باشه. یکی‌شون دوباره نیست و این یعنی داره یه خرابکاری‌ای اون پشت انجام میده و نمی‌خواد فاش بشه. دیگه قشنگ می‌شناسمش، اونقدر استرسش به خاطر درست پیش نرفتن کارهاش زیاده، که ترجیح میده هیچ جایی آنلاین نشه و جواب هیچ پیامی رو نده، تا تایم جلسه بگذره. اما خبر خوب اینکه امروز خیلی حوصله دارم و تا از تو غار بیرون نکشمش، ول‌ کن نیستم. پیش به سوی امروز، و زیر ذره‌بین گذاشتنِ این نوگلانِ نوشکفته. 

روزی که مشکلم با رایتینگ حل بشه، عید منه

دیگه حسابش از دستم دررفته چند ساله دارم با این چغرِ بد بدن کلنجار می‌رم. جالب اینجاست که نوع نوشتنم تو تافل جواب می‌ده و نمره‌ای نزدیک به کامل می‌گیرم. اما تو آیلتس؟ حتی نزدیک اون نمره هم نمیشم. مشکل اصلی‌م اینه که جزئی نمی‌نویسم. انگار همیشه چند پله از فرآیند توضیح دادن یه مسئله رو جا می‌ندازم. و این مشکل فقط محدود به انگلیسی نیست. سر پایان‌نامه و حالا هم مقاله، پرتکرارترین کامنت استادم یه جمله است: «لطفاً جزئی‌تر بنویس.»

برای خودم یه قانون گذاشته‌م؛ تصور کن داری برای یه بچه‌ی پنج‌ساله می‌نویسی و باید همه‌چیز رو توضیح بدی. اما امروز به این شک کردم که نکنه من واقعاً بلد نیستم چیزی رو ساده توضیح بدم؟ حتی برای یه بچه؟

تو تمرین امروز، جناب هوش مصنوعی هم صبرش تموم شد. گفت: «بیا یه قدم برگردیم عقب. به‌ جای جمله نوشتن، مفهوم هر پاراگراف رو تو سه کلمه بنویس.»

نتیجه؟ همون سه کلمه رو هم اونقدر انتزاعی نوشتم که کم مونده بود جیغ بزنه. گفت: «می‌شه دست از انتزاعی نوشتن برداری و دقیقاً همون چیزی رو بنویسی که تو متنه؟»

و بله. تو این یکی هم صداش رو درآوردم.

پیش به سوی جادوی چهارشنبه‌ها

از خونه‌ی خاله برمی‌گردم. لبخندی‌ام. علی عظیمی می‌خونه «دیگه تنهایی بسه، دیگه تنهایی بسه». و به فردایی فکر می‌کنم که ممکنه از اون چهارشنبه‌های جادویی باشه. از خیلی قبل‌تر از جنگ قبلی دیگه جلسه اسپیکینگی نداشتم. امروز پارتنر اسپیکینگم پیام داد و هماهنگ کردیم و فردا شب اولین جلسه‌مونه. یه جورایی براش ذوق دارم. به دوست باشگاهیم هم گفتم که فردا میام و با هم بریم. از من بیشتر ذوق داشت که تنها نیست. چهارشنبه‌های باشگاه رو دوست دارم، خلوت‌تر از همیشه است و فقط آدم‌هایی رو می‌بینی که حس خوبی دارن، سرشون تو کار خودشونه و لبخندهاشون واقعیه. 

دانش‌آموزهام رو چک کردم و متوجه شدم یکی‌شون این هفته رو خیلی خوب پیش نبرده. تیر آیلتس داره و یه روز هم براش یه روزه. بهش گفتم که فردا رو با هم درس می‌خونیم و می‌ترکونیم. و همه‌ی اینا یعنی فردا واقعنی می‌تونه یه چهارشنبه‌ی جادویی باشه. میام و ازش می‌نویسم. 

خوشم میاد از نوشتن برنامه‌هایی که می‌خوای روز بعد داشته باشی. تو چهارشنبه‌ی شما چه خبر خواهد بود؟ 

شما یک عنوان بوق‌دار تصور کن

آهای لعنتی‌ای که هی داری پیچ اینترنت رو محکم و محکم‌تر می‌کنی، جان به جان آفرین تسلیم می‌کردی اگه فقط سه دقیقه دیرتر آخرین سرور باقی مونده رو هم می‌زدییییی؟ چهار ساعت کارم دود شد و رفت هوا. الآن کارد بزنی خونم درنمیاد. لعنتی، لعنتی، لعنتیییییی‌. 

تو با چی من رو به یاد میاری؟

آدم‌ها تکه‌هایی از خودشون رو تو زندگیِ ما به جا می‌ذارن. و اگر زمان بگذره و یه روزی نباشن، کافیه یکی از اون‌ها رو ببینی تا لبخند بزنی، و یا برعکس. امشب در نتیجه‌ی دوتا اتفاق، به تکه‌های آدم‌ها _آدم‌هایی که دیگه نیستن_ توی زندگیم فکر کردم؛ ۱. شنیدنِ دوباره‌ی آهنگ‌هایی که جولی برام کاور کرده بود ۲. یادآوریِ اولین باری که سینما پارادیزو رو دیدم/ دیدیم. 

ماه، بستنی، شِرِک، عدس پلو، فردوسی، ایفوریا، متال، Swallow The Sun، شازده کوچولو، ویگن، آفتابگردون، امی واینهاوس، آلبوم، کد و پایتون، زورخونه، نامه، Secret Garden، قطب‌نما، یاس، هرمز، و... .

همه‌شون یادآور یه خاطره، و یه آدمن. من تو ذهن اونا با کدوم تکه‌ام به یاد آورده میشم؟ با چی یادم می‌افتن؟ گمونم این سوالیه که از این به بعد دلم می‌خواد از آدم‌ها بپرسم. 

از نور و بهار

دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشم‌هام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم‌. ایستادم کنار باغچه و به برگ‌های نورسته‌ی نهال‌ها، بذر گل‌هایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از خاک بیرون آورده بودن، و شمعدونی‌ها نگاه کردم. لبخندی شدم و با آب خیلی سرد صورتم رو شستم. بعدش انگار چند قدمی از اون سیاهی فاصله گرفتم، و رو بهش گفتم هنوز نه. 

حالا آهنگی که دیشب برای راض فرستادم و ازش خواستم روزش رو باهاش شروع کنه رو با صدای بلند پلی کردم، می‌خوام یه صبحونه‌ی خوب درست کنم، تو کشوی پارچه‌ها رو بگردم و گل گلی‌ترین‌شون رو بردارم تا خانوم خیاط یه لباس بهاریِ زیبا برام بدوزه، و بعد درس و مشق رو از سر بگیرم. همراه با بچه‌های دمپایی که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و کنار هم قدم‌های مورچه‌ای برمی‌داریم.

بریم امروزمون رو بسازیم؟ 

منم همینطور آقای مسکوب

«بمیرید پیش از آن‌که مرده شوید.» حدیث نبوی است. فرمایشی است که مخصوص عرفا صادر شده؛ پیش از آن‌که مرگ برسد قالب تهی کنید، از حُبّ دنیا بمیرید و رهایش کنید. هیچ دلم نمی‌خواست عارف بودم و پیش از مرگ می‌مردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش‌تر از ملکوت عالم علوی می‌پسندم. عاشق بیعار این “عجوزهٔ هزار دامادم”. با وجود مرگ‌ومیر عزیزان، با وجود هزار محنت ناسزاوارِ این مادرِ بی‌وفا، اتفاق می‌افتد که حس کنم انگار از من خوشبخت‌تر کسی نیست. تو که می‌دانی چقدر الکی‌ خوش، یا به عقیدۀ تو ابلهم.

• در سوگ و عشق یاران | شاهرخ مسکوب

از جنگ، اخبار و احوالات ما

امروز تونستم کمی به اینترنت بین‌الملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که می‌دونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خندیدم. و بیش از پیش دلم برای خودمون سوخت. و برای همه‌ی اون‌هایی که به نوعی درگیر آتیش جنگ شدن و دارن آسیب می‌بینن.

حالا موسیقی‌های خوبی که این روزها می‌شنوم رو پلی کردم، سعی می‌کنم به تصویری که تو ذهنم می‌سازن فکر کنم، و همزمان حاضر میشم تا برم خونه‌ی خاله نازی. اون‌جا نجات‌دهنده است. تو همه‌ی این چند وقت ما رو کنار هم نگه داشته، و باعث شده چند ساعتی رو از هیاهوی اون بیرون دور باشیم.

شبیه بازگشتی دوباره به زندگی

حالا که دارم می‌نویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقه‌ام قدم می‌زنم. دو سمت خیابون پر از درخت‌های کاج، نارنج و گل‌های خوشبوئه. می‌تونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دل‌انگیزی رو می‌کشی توی ریه‌هات؟ از تقریباً یک هفته‌ی دیگه بوی گل‌های محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و به‌به :»

به این فکر می‌کردم که امروز اولین روزیه که بعد از مدت‌ها انگار دارم زندگیش می‌کنم. از دی ماه به اینور نمی‌فهمیدم روزها چطور می‌گذرن، به صورت کامل متوقف شده بودم و درس و کار و زندگی از یادم رفته بود. ولی این شنبه؟ بدون اینکه بدونم شبیه یه شروعه. با صدای پرنده‌های پشت پنجره‌ی اتاقم از خواب بیدار شدم. بعد از صبحونه رفتم پشت میزم. گل‌های روی میز بوی خوبی داشتن. یه مجموعه تست کمبریج زدم و از دیدن نمره‌ام متعجب شدم. هفت و نیم! فکر می‌کردم این سه ماه دوری باعث شده باشه خیلی افت کرده باشم، اما مثل اینکه اینطور نیست. کتلت درست کردم. از باغچه‌ی توی حیاط اولین نعناهای خوشبوی امسال رو چیدم. موسیقی خوب شنیدم، یه کم دیگه درس خوندم. و با راه رفتنی شبیه به رقص تو خونه چرخیدم. چشم‌هام رو اون مدلی که آلبالو بهم یاد داده آرایش کردم و رفتم باشگاه. حتی تمرین‌ها هم یه طور دیگه بهم چسبید. حالا جلوی خونه‌ام و منظره‌ای که دارم می‌بینم یه جون اضافه بهم میده. عکسش رو به همین نوشته لینک کردم. (کلیک) ولی شما صدای پرنده‌ها و یه نسیم دل‌انگیز هم بهش اضافه کنید.

بریم ادامه‌ی امروز رو هم زندگی کنیم؟ 

در ادامه‌ی جزیره‌ی بلاگفا؛ سلام.

این روزها بیش از هر وقت دیگه‌ای دوست دارم لحظه‌ها رو ثبت کنم. سال‌ها قبل مستطیل سفید و دوست‌داشتنی بلاگفا ثبت کردن رو ممکن می‌کرد، بعد از اون یک کانال کوچولوی تلگرامی، و حالا شاید این‌جا. نمی‌دونم کسی از بچه‌های بلاگفا این‌جا هست یا نه، من با همون اسم و آدرسِ سرزمین بلاگفا می‌نویسم. شاید روزی نشونه‌ای از یکی‌تون تو این سرزمین تازه هم پیدا شد.